فرارو
آورده‌اند "جان‌مايه‌ي روزگار" چيزي است كه بازگشت به آن شدني نيست...
قالب وبلاگ
ﺳﺎﻋﺖ 19:49 ﻣﺎ ﺩﺭﺭﻭﺯ ﻋﻴﺪ ﺩﺭ ﺗﻜﺎﭖ ﻫﺴﺘﻴﻢ....ﺳﻔﺮ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﻱ ﭘﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﻤﺎﻳﺪ ﺧﻼﺻﻪ ﺳﻔﺮﺵ ﺑﻨﻮﻳﺴﻢ... ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍﺑﻪ ﻣﺪﺩ ﺍﻳﻨﺘﺮﻧﺖ ﮔﻮﺷﻲ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻛﺮﺩﻡ. ﻓﻘﻂ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻛﺠﺎﻫﺎ ﺭﻓﺘﻴﻢ... ﺍﻭﻝ ﻣﻮﺭﺥ 4ﻣﺮﺩﺍﺩ ﻣﺎﻩ ﺩﺭ ﻣﺎﻛﻮﺑﻮﺩﻳﻢ ﺩﺭ ﺍﺯﺭﺑﺎﻳﺠﺎﻥ ﻏﺮﺑﻲ ﻭ ﺑﻪ ﺩﻳﺪﻥ ﻗﺮﻩ ﻛﻠﻴﺴﺎ ﻭ ﺩﺧﻤﻪ ﻓﺮﻫﺎﺩ ﻭ ﻛﺎﺥ ﻣﻮﺯﻩ ﺑﺎﻗﭽﻪ ﺟﻮﻕ ﺭﻓﺘﻴﻢ... ﺍﺯ ﻣﺎﻛﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﺒﺮﻳﺰ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺩﺭ ﻣﻬﻤﺎﻧﺴﺮﺍﻳﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﮊﺍﻟﻪ ﻳﺎﺩ ﻣﻬﻤﺎﻧﺴﺮﺍﻱ ﺯﻫﺮﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻡ...5ﻣﺮﺩﺍﺩﻣﺎﻩ ﺳﺠﺎﺩ ﻋﺰﻳﺰ ﺗﺒﺮﻳﺰ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﺸﺖ ﺍﺯ ﺑﻨﻴﺎﺩ ﺍﻳﺮﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻲ ﺗﺎ ﻣﻮﺯﻩ ﻫﺎﻱ ﺷﻬﺮ ﻣﻦ ﺑﻪ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﺭﻓﺘﻢ ...ﺑﺮﺍﻱ ﻛﺎﺭ ﺍﺩﺍﺭﻱ ﭘﺪﺭ...ﺳﺎﻋﺖ 4ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺳﺠﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺻﺨﺮﻩ ﺍﻱ ﻛﻨﺪﻭﺍﻥ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﻭ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﻣﺨﺮﻭﺏ ﺷﺪﻩ ﻣﺸﺎﺑﻪ ﻛﻨﺪﻭﺍﻥ ﻳﻌﻨﻲ ﺣﻴﻠﻪ ﻭﺭ ﻫﻢ ﺳﺮﻱ ﺯﺩﻳﻢ...ﺑﺎﺯ ﺷﺐ ﺭﺍ ﺩﺭﺗﺒﺮﻳﺰ ﺑﻮﺩﻳﻢ...ﺭﻭﺯ 6ﻣﺮﺍﺩﻣﺎﻩ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺑﺴﺘﺎﻥ ﺍﺑﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻥ ﻫﺎﻱ ﺍﺳﺘﺎﻥ ﺍﺫﺭﺑﺎﻳﺠﺎﻥ ﺷﺮﻗﻲ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﻪ ﺧﺪﻑ ﺗﺎﻻﺏ ﺑﻴﻦ ﺍﻟﻤﻠﻲ ﻗﻮﺭﻱ ﮔﻞ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻧﺠﺎ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﺼﺎﺣﺒﻪ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﻲ ﻋﺰﻳﺰﺍﺯ ﻛﻮﻫﻨﻮﺭﺩﺍﻥ ﻛﻮﻫﻬﺎﻱ ﺑﺰﮔﻮﺵ ﺍﺫﺭﺑﺎﻳﺠﺎﻥ...ﺍﺯ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﻜﺎﭖ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﻋﺰﻳﺰﻣﺎﻥ ﺍﻗﺎﻱ ﻗﺪﻳﻤﻲ...ﻏﺮﻭﺏ ﺑﻪ ﺗﻜﺎﭖ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺣﺘﻤﺎ ﺍﻭﺝ ﺳﻔﺮﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺗﻜﺎﭖ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺭﻭﺳﺘﺎﻱ ﺗﺎﺯﻩ ﻛﻨﺪ ﻳﺎ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻳﺎ ﻧﺼﺮﺕ ﺍﺑﺎﺩ ﺭﻓﺘﻴﻢ ﺩﻭ ﻛﻴﻠﻮﻣﺘﺮﻱ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻣﻴﺮﺍﺙ ﺟﻬﺎﻧﻲ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ...ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺧﺴﺘﮕﻲ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ..ﺷﺐ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺭﻭﺳﺘﺎﻳﻴﺎﻥ ﺧﻮﻥ ﮔﺮﻡ ﻣﺎﻧﺪﻳﻢ...ﺣﺎﻻ 7ﻣﺮﺩﺍﺩ ﺍﺳﺖ ﻣﺼﺎﺩﻑ ﺑﺎ ﻋﻴﺪ ﺳﻌﻴﺪ ﻓﻄﺮ ﺍﺯ ﻫﻔﺖ ﺻﺒﺢ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ ﺑﺎﺯﻳﺪ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻭ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺭﻓﺘﻴﻢ...ﺣﺪﻭﺩ ﺳﺎﻋﺖ 4ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺮﻙ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﻜﺎﭖ ﻭ ﺗﺮﻣﻴﻨﺎﻝ ﺗﻜﺎﭖ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩﻳﻢ...ﺍﻳﻦ ﭘﺴﺖ ﺭﺍ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎ ﻧﻮﺷﺘﻢ...ﺳﺠﺎﺩ ﻫﻢ ﻫﻤﻴﻦ ﺟﺎﺍﺳﺖ ...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺭﺍﺯﻱ...ﺩﺭﺍﺯﻛﺸﻴﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ ...ﺯﻳﺮ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﭘﻬﻦ ﺑﺮﮒ...ﺭﻣﺎﻧﺘﻴﻚ ﺷﺪ...ﺣﺎﺷﻴﻪ ﺳﻔﺮ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺑﺮﺍﻱ ﺗﻬﺮﺍﻥ.
[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 20:16 ] [ علی ] [ ]
خدا بخیر و خوبی...این سفر جدیدمونه تموم کنه...

خیلی زود به توافق رسیدیم...چه خواهد شد....آینده مشخص میکنه....

در باره مکان ها هم هنوز به توافق نرسیدیم...

زمان سفر هم  به صورت تنظیم شده و مشخص شده نبود...

زمان و فصل مکان ها ها با زمان سفر ما نمیخواند...

همه چیز سریع بود...

به نوبه خود تجربه جدبدی است...ولی من خوشبینم....

همسفرعزیزمان هم سجاد بهرامیان خواد بود...در تهران به من می پیوندد...

میدانم خیلی حوصله میخواهیم تا انتهای سفر.... 

به مرور درباره سفر خواهم گفت....


دوستانی در جهت گیری هماهنگ عجیبی نقد منصفانه ای درباره غلط های املایی بنده به راه انداخته اند...از همین پست از تمامی دوستان تشکر میکنم و از خدمتشان خواستارم غلط های املایی بنده را به عینا ذکر کنند که تصحیح کنیم....با تشکر از پ.پ و....

 

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 20:45 ] [ علی ] [ ]
خلاصه روز موعود به سر آمد...ما ها که در این قضیه پارتی درست و حسابی نداشتیم...بسیار نگران بودیم...بعضی ها میگفتند احتمالا پارچین خواهیم بود...بعضی ها میگفتند دورو بر تهران ...همه انچه دوستان میگفتند باعث نگرانی بود...نمیدانم ولی کلا در آن زمان نه کسی منتظرمان بود...نه کار خاصی داشتیم...بجز دغدغه مغازه که آن هم به اندازه کافی نیرو بود...پس برایم زیاد هم خیری نداشت....

روز 93/3/27 همه انچه فکر میکردیم به وقوع پیوست در همان جایی که آموزش دیده بودیم...همان پادگان قرار بر ادامه خدمتمان شد...

سمتمان هم شد مربی آموزش...نیرویی که هر کسی از دور می دید بر زحمتشان قسم میخورد...

کسانی که مانند معلم مدرسه ابتدایی روز و شب نداشت از ساعت 5 صبح بیدار ی تا  ساعت 11 شب که میخوابید...این خط را دوبار بخوانید شاید باورتان نمی شود...6 ماهی همین قضیه بود...هر روز سر گروهان آموزشی از آموزش بند پوتین تا رژه تا پیش فنگ و پا فنگ آموزش میدادیم...بعضی مواقع هم بودند سربازانی که نیاز بود سمت راست و چپشان را هم آموزش داد....

خلاصه بدتر از سربازان آموزشی مربی بود که خسته می شد...ما هم که تازه وارد جمع شریف گردان شده بودیم...و به قولی جدید بودیم...هر گاری بود به ما میسپردن...از چک کردن اماکن نظافت تا ....

اوایل که مربی شده بودم...طبیعتا خامی و اشتباهاتمانبیشتر بود...به مرور که کمی پایه خدمتیمان بالاتر رفت پخته تر شدیم...

همه چیز بعد از 6 ماهی عادی تر شد...دیگر مربی آموزشی شده بود...گویا بیاری در خونمان رفته بود...گویا اگر قرار بود روزی استراحت کنیم...نمیتوانسته ایم...کم کم به فکر درس خواندن هم افتادم...کمی که قدیمی بشوی وقت برایت بیشتر میشود...

از درس جغرافیای شهری شروع کردم...برایم تداعی خاطراتی است...که تا هنگام مرگ فراموش نخواهم کرد....بعد تر کمی ادبیات هم میخواندم...

و خدمت همین طور میگذشت....خدا رو شکر فرماندهانم خیلی خوب بودند...و تا میتوانسنتد احترامات را حفظ میکردند...از جانب مرخصی هم خدا رو شکر مشکلی نبود...

در  8  خدمت بود که به دلیل فشار کاری برای اولین بار  زیر تیغ جراحی هم رفتیم...خدا رو شکر مشکل خاصی نبود و الان هم دیگر مشکلی نیست....شاید در آن برهه میتوانستم از مربیگری خارج شوم...ولی عادت نمیگذاشت....به همه جیز عادت کرده بودم...عادت ....

خلاصه شاید از دور یگان خدمتیم...یکی از سخت ترین نیروها برای خدمتتی بو و تقریبا در شانس خدمتتی هیچ چیزی نصیبمان نشده بود...ولی به یار خدا و فرمانده هانم تا امروز اصلا سخت نگذاشت...

روز شمار خدمتتمان فقط 42 روز مانده است.....

همیشه میگویند ایرانی 24 ماه خدمت میکند ولی 30 سال برای فرزندانش خاطره تعریف میکند...

خدا رو شکر 

[ یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 ] [ 14:5 ] [ علی ] [ ]
انگاری همین دیروز بود ...

 

در مشهد بودم...18 فروردین ماه 92 را میگویم...پرسان پرسان به دنبال پلیس +10 برای گرفتن برگ سبز اعزام به خدمت گشتم...خوب یادم مانده است بعد از 30دقیقه پیاده و با ماشین در حولی یک بیمارستان روانی 10+ را یافتم....خلاصه با اضطرس فراوان معلوم شد در حوالی استان قزوین قرار است آموزشی را بگذارنم...
آن روز ها اوضاع خیلی خوب نبود....قطعا میدانستم ارشد نابود شده است +موضوعات مهمتری که کمی اعصابم را بهم زده بود ....گویا آن روزها قرار بود همه چیز خراب شود....عجب روزگار آنکه از تمام لحاظ آن موقع را خوب یادم هست....

خلاصه چه خوب و چه بعد گذشت شاید به فکر آمده بود که چندان هم بیخیال ارشد نباشم واگر شد دانشگاه شبانه و یا غیر انتفاعی قبول شم و فعلا قید خدمت را بزنم..

روز دوم اردیبهشت ماه به سمت پادگان حرکت کردم...علی آزاد از هفت دولت در قالب محدودیت  شدید قرار گرفته بود...همه چیزسنگین بود ...از غذا خوریش بگیرید تا جو گروهان و مربیان کم عاطفه  البته در نظر من... که تیکه کلمشان سریع...تند....بشمار 3 همه بیرونن و... بود...حدود 30 روزی از آموزشی میگذشت کمی افسرده شده بودیم شاید دلیل اش این بود که مزیت درس خواندن و اصطلاحا لیسانس را نمیتوانستیم بفهمیم... و آنالیز و تحلیل ها از چه گونگی اتمام 19 ماه خدمت نمی گذاشت بخوابیم....خلاصه به قول فرماندهگردانمان این دو ماه آموزشی هم به سرعت خواهد گذاشت....

روز های اول وقتی میشنیدم سربازی میگفت 1 ماهی از خدمت ام مانده عجیب حسودیم میشود ....با خود میگفتم که میخواد تا آخر 93 خدمت کند...

اموشی به همین سرعت تموم شد تقریبا بدون هیچ مشکلی اما شیاد بیشتر از همه باز نگرانی شدیدی داشتم بابته فراموشی آرمان های خودم...

خلاصه بعد از اتمام آموزشی از چیزی که میترسیدم  به سرم آمد...



اولین نظر تاریخ فرارو انتشار یافت...این را بگویم برای این موضوع طرحی در سایت پیاده خواهد شد...مطمئن باشید...

نظر:

 جالب بود متنتون ولی تا آنجایی که با یکی دو تا از اعضاتون اشنام دقیقا همین طورن کار گروهیه ولی اسم براشون شدیدا مهمه نمیدونم ولی معضلی بود که همیشه دلم میخاست به یکی بگم خیلی این مورد برام سنگین بود که همه کار میکردن ولی یکی خیلی دوست داشت اسمش باشه و محال بود نباشه عجیب تر که کمتر کسی میفهمید اشکال اینه ......
حالا که توجه دارید خوبه کاش عوض میشد تا کار حل شه هر چند شما به عنوان یه جورای سرپرست کارتون سخته و باید این معضل را حل کنید درست فکر کردید درست عمل کنید ....
شرمنده صریح گفتم...


این هفته با آقای نورآقایی مصاحبه ای گرفتیم...

این هفته فایل صدا با کمک جواد جان آماده شد برای پادکست کاربرد دارد...

این هفته هماهنگی لازم با خانم شیرزاد برای فبیس بوک سایت انجام شد...

این هفته هماهنگی های لازم و طرح سوال برای مصاحبه با آقای دکتر مسرت و آقا ملکی ثابت به کمک علی اینت  انجام شد...

این هفته با یکی از دوستان عزیز موتور سوار که گردشگری خاصی با موتور  داشت آشنا شدیم و قرار بر مصاحبه مکتوب با ایشان شد... لطفا دوستان پیگیری کنند نام ایشان بهزاد اقتصاد است ...Behzad   Eghtesad است لطفا دوستان به فکر طرح سوال باشند...

این هفته با آقای فربیرز حیدری صحبت شد خانم باقری زحمت مصاحبه را خواهند کشید...

این هفته صحبت های  نهایی با سر دبیران بخش ها انجام شد....

این هفته لوگو سایت برای طراح ارسال شد...

این هفته در ماه رمضان بودیم که مثل پارسال برایم نیست...

این هفته قرار بود قسمت دوم خاطرات جمع و جور سربازی را بنویسم که ماند برای هفته بعد 

از امروز تا پایان دوران خدمت 52 روز باقی است...

این هفته وارد عرصه فضای مجازی شدیم...البته موقتی است...

دوستان به خاطر مسائلی چند واقعا میبخشند....مخصوصا....

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 18:54 ] [ علی ] [ ]
امروز داشتیم با فراغ اسوده تر هماهنگی های بخش مصاحبه سایت ایرانشناسان را انجام میدادیم...اسوده تر چون دیگر خبری از کلاس های مدیریت فنی آتالند نبود...

امروز از بیلوردهای شهر دو سه سوژه خوب به ذهنم امد یکی در مورد کارگروهی بود...که عجیب این روزها درگیر آن هستیم...تجربه ثابت کرده است...اینکه میگویم ثابت کرده است علمی نیست ولی ایرانی ها با آن عجین هستند از تیم ملی فوتبال بگیر تا همکاری ها و ائتلاف ها و فعالیت های دانشجویی و مسائل رفاقتی و.......

اما میتوان این مشکلات را شناخت و گروه را از این تعارض ها به دور نگاه داشت...شاید شرط اش این است که درب های گفتگو و انتقادات سازنده و بی تعارف در گروه باشد وکمی بیشتر وارد بحث میشویم...

بنا به روال چند ساله هیشه وقتی چیزی خیلی برایم سوال است به اینترنت رجوع میکنم...

رفتم به صفحه گوگل و با غرض ورزی تایپ کردم:کار گروهی در ایران...صفحاتی باز شد و از آن جالب تر عکس های با مفهوم تر و البته تلخ...هر کسی بسیار تجربه دارد در کارگروهی علت های عدم موفقیتش هم معلوم است بیایید از تیم فوتبال ایران شروع کنیم که احتمالا در جام جهانی هم خواهیم دید بر عکس ژاپن:

تیم ملی فوتبال ایران را در نظر بگیرید خوب دقت کنید هر کسی در هر پستی که قرار دارد دوسن دارد خود را به نمایش بگزاره و دوست داره توپ و ورداره و از وسط زمین همه رو دریب بزنه و بره گل بزنه که از این جور موردا هم کم نداشتیم...

بر عکس تیم ملی ژاپن و دقت کنید همه بازی  کنا سرجاشون بازی میکنند و براشون مهمه که کاری که انجام میدن بی نقص باشه چون دفاع میدونه اگه خوب دفاع کنه میشه تیم رو گل زدن حساب کنه و موفقیت تیم یعنی موفقیت تمام بازیکنان...

خیلی وحشتناک تر اینکه این مشکل تو کارای تحقیقاتی و علمی اساتید هم نمایانه و به شدت اینو شنیدم که برعکس خیلی از مجله های علمی پژوهشی با استاندارد های دنیا که مقالاتی که دو یا سه نفر به صورت ترکیبی روش کار کردن امتیاز و ارزش علمی زیادتری دارند ولی به ندرت میبینیم که دو استاد در یک حوزه  در ایران با هم مقاله ای نوشته باشند...

شاید یک دلیل اساسی آن بی توجه به وظایف و عدم تقسیم کار درست در جمع گروه باشه و در مراحل بهرنج تر عدم اعتماد گروه به یکدیگر و ترس از این اینکه نکند اعضا و گردانندگان اصلی گروه منفعت جمع را در نظر نگرفته باشند...

هر چه که هست بسیار  مصیبت است....

دوستان بد نیست هر کدام به نحوی از طریق همین اینترنت دردسترس گشتی در فضای مجازی بزنند و با مشکلات و بدی های عدم کارگروهی آشنا شوند...

امید است همیشه در ذهنمان باشد...مخصوصا در کار گروهی این فرمایش امام علی(ع) را که می فرماید:

کسی که بر مرکب صبر و بردباری سوار شد به میدان پیروزی خواهد رسید

شاید صبر نقش اساسی در رسیدن به موفقیت گروه دارد.


جمعه ها یک سالی میشود دیگر برایم تعطیل نیست چرایش هم بیشتر به خاطر خدمت هست...چون جمعه اوج جمع آوری کارها و آخرین روز حضور در خانه هست...کاش همیشه برای ما همه وقت  جمعه باشد...اینطور بیشتر حواسمان هست...

استاد گلابزاده هم گویا به سایت ایرانشناسان اضافه خواهد شد...باید برای محتوایش جدی تر فکر کرد...

آقای نورآقایی هم شاید آخر این هفته...

قرار است در تبریز هم کاری کنیم به همت پدر....

 

[ پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393 ] [ 21:26 ] [ علی ] [ ]

در این چند روز مدام ذهن مان درگیر است از یک لحاظ بحث خوش تجربه سایت ایرانشناسان و تلاش برای آماده سازی فایلی تقریبا کامل برای دوستان که حدودا در انتهای کار خود است...

دیروز کتاب الکترونیکی بنام سی شغلی که بجای دانشگاه رفتن میتوان انجام داد را حدودا کاملا خواندن،کتاب خوبی بود جدا از نوشته کمی آماتور نویسنده خوب توانسته بود منظورش را برساند... مانده ایم در برزخ کاش نمیرفتیم اصلا ... عجیب لحظه ای نظرمان تغییر میکند...به زودی فایل کتاب را در وبلاگ میگذاریم اگر دانشگاه هم هستید بخوانید ضرر ندارید...

ولی عجب داستانی است شاید کار عمی به از کار علمی در این وضع جامعه ارزش دارد...درست یا غلط اش بماند ولی نظر من این است که کار علمی اولویت دار است...

امروز عجیب به این فکر میکردم که یک روزی همه ما پیر میشویم ولی پیر شدن داریم تا پیر شدن...پیری ما چگونه باشد هم مقوله است پس عجیب ولی گویا فعلا باید حال را دریابیم...

در این چند روز درگیری به شدت زیاد است با همه چه دوست و چه غیر دوست ولی هرچه که هست حق با ما نیست ...چرایش را هم نمیدانم...

همه نوشته هایمان معمولا غلط املایی دارد که سبب خدشه دار شدن بسیاری از ایمیل ها و پیامک ها و...حتی دست نویس هایمان هست...کم کم به این نتیجه میرسم که بروم و سرکلاس دوستان ابتدایی بنشنیم تا کمی یاد بگییریم...

این شعر رسوای زمانه هم این روز ها برایمان سوال شده هرجایی هستیم میشنویم و هر جایی میرویم خواننده اش را میبینیم....

خدمتمان در صورت عدم ایجاد جنگ و ...99 روز مانده....یعنی تمام میشود....

سریع نوشتیم از اتفاقات....

[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 21:39 ] [ علی ] [ ]
روز های کاری سایت در حال فرا رسیدن است و دغدغه های سایت و ایرانشناسی هر لحظه بیشتر میشود...بعد از دو مشورت چهار ساعته با اقایان ایرج میلانی و آرش نورآقایی عزیز که قبول زحمت کردند و وقتشان را به ما دادند به نتایج  خوبی دست یافتیم که در شفاف شدن سختی کارمان بسیار کمک کرد....

 شنبه هفته جاری  به پیگیر های آقای نوروزی  و خانم پیرغیبی  با اقای نور آقایی صحبت مفصلی در رابطه با سایت و نحوه ورود درست به  فضای مجازی انجام شد ...آن روی سکه نورآقایی به صورت منسجم بیشتر بر پایه ایده و اتاق فکر  ثابت در سایت تاکید داشت و مشخصا انجام کارهای گروهی بر پایه ایده و کارهای منسجم و با هدف که در انتها خروجی درستی بدهد تاکید داشت و به گونه ای کار ما را بیشتر بر پایه این میدانست  هر کاری  که میخواهد انجام  پذیرد باید  باید نو باشد و جریان دارد باشد و  ظرفیت اخروجی درست را دارا می  باشد و اگر قرار بر این بوده که صرفا پیشنهاد سفریه آن را کار کرد که در خیلی از وبلاگ ها به آن پرداخته اند ارزشی ندارد بلکه باید طوری به این مقوله وارد شد که بتوان با ایده و به نوعی متفاوت از دیگز کارکردها اقدام به کار کرد.

 

و در  واقع  اگر قرار بر کاری باشد...باید بسیار متفاوت تر  از کارهای کنونی باشد...د که بسیار جالب توجه و جای کار داشت...

آقای میلانی هم صحبت هایی در مورد هدف کار و مخاطبان احتمالی و چگونگی دست یابی به موفقیت صحبت کرد و به صورت بسیار جزیی مشکلات مختلف سایت را نشان داد که و ببیشتر بر هدف کار و آینده این سایت سوال داشت و راهکارهایی نیز در جهت رسیدن به آینده ای درست اشاره کرد...

از طرف دیگر سایت هم طبق قرار با اعضای سایت قرار بر این شده است تا مورخ  ۵ خرداد ماه سوژه ها را به صورت روشن بیان کنند که روشن شود در کدام بخش ها دچار مشکلا خواهیم بود و مهمتر از این برای شخص خودم زمان گذاشتن اعضا مهمتر است چون در واقع دوستانی که سوژه میدهند به نوعی در موضعات خود کیفیت فکر کردنشان به نحو بارزی نشان داده خواهد شد...

از سوی دیگر طراح سایت ایرانشناسان به طور حتمی آقای موسوی نسب طراح محترم اصفهانی است که بسیار به ایده و کار ایشان امیدواریم و کار را به صورت رسمی آغاز کرده است که کار را وارد فاز جدی تری کرده ایم...

ار همه دوستان خواستارم که به هر نحو نکته مبهمی  و یا انتقادی میبینند بدون هیچ تعارفی ما را در جریان بگذرانند....

موفقیت کار گروهی به فکر و فعالیت اعضا بستگی دارد.

[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 10:27 ] [ علی ] [ ]

سلام

از اولین روزی که در مرخصی بودم تا همین الان باورم نمی شود که نه روزی است  در خانه  هستم....در این مدت 6 بار به نمایشگاه بین المللی کتاب رفتم و هر بار هم به بهانه ای و گاه بی بهانه راهمان بطور عجیبی به نمایشگاه بر می گشت به قول دوستانمان  که گهگاه ریز بینانه تیکه ای هم نثارمان میکردند که علی نکند در اینجا غرفه  داری و خبر نمیدهی..


.خلاصه نمایشگاه فقط یک فاز از این 9 روز بود در این مدت شاید بیشترین حجم کار  در رابطه با سایت ایراشناسان آینده بودولی به طور مشخص نتیجه بسیاری از کارهای سایت بسته به فرد و گروه دارد....

کارهای سخت به شدت سخت در حال پیگیری است و در این بین بسیاری از دوستان هم سخت مشغول کار هستند و بعضی از دوستان شاید هنوز همه چیز برایشان  روشن نشده است  و امید وارم این ابهام ها به خودی خود دغدغه آفرین  باشد و مایه منفعت....

در نظر کلی شاید مشکل نیروی انسانیمان حل شده باشد و لی از سوی دیگر هدایت و برنامه ریزی درست این عزیزان کاری است سخت تر از پیدا کردنشان ....با قراری که بین دوستان ایجاد شد تصمیم بر این شد که گروه در قالب زمان برنامه ریزی شده را برای جمع آوری مطالب بخش های مختلف جمع آوری کرده و نهایت در موعد قرار گرداوری شود ....امید است که دوستان به این نکته پر اهمیت نظر داشته باشند که از یک سویی کیفیت برای ما هدف است و از سوی دیگر اینکه اول کار یک سایت بیشترین زحمت را دارد چون حتما برای پر کردن کادر ها زمان بیشتری در شروع سایت لازم است....امید است دوستان با نظرات و انتقاد های ملایم و حتی کوبنده خود ما را در این راه عظیم یاری کنند و دوستانی که فکر میکنند سوالی ذهنشان را فراگرفته نیز میتوانند با سیستمی که در سایت قرار داده ایم  و امیدواریم که بتوانیم در سایت جدید بومی سازی کنیم این ها را آنلاین و به صورت صوتی با ما در میان بگذارند......

نوار مشکی این امکان در کنار سایت در سمت راست تعبیه شده و و بسیار آسان است امیدوارم همیشه جسور و پر ایده باشید.

[ پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:18 ] [ علی ] [ ]

درگیر بودن همیشه مفهوم بدی ندارد بعضی مواقع پیش میآید  که درگیر بودن خیلی هم بد نیست...

از حوالی  بهمن ماه 92 دغدغه ای در ذهنمان ایجاد شد، که سال ها درگیر عملی کردن آن بودیم...البته سال ها که میگویم منظورم به دوران دانشجویی و رشته ایرانشناسی باز میگردد...شاید  این فکر همان پیشرفته شده نشریه  مرحوم الکترونیکی نامورنامه باشد که گویا این نشریه بخت برگشته حداقل شانس نیاورد از آن ببعد بود که با تشکیلاتی دیگر آشنا شدم که کمک عظیمی کرد برای اینکه متوجه باشم که چه میکنند دوستان فعال در زمینه ایرانشناسی و ما به اصطلاح ایرانشناسان چه میکنیم...راستش را بخواهم حداقل خودم میدانم همیشه در فکرش بوده ام که فضای مجازیی در اختیار داشته باشم  به مفهموم خاص ایرانشناسی و ایرانگردی و در آن به فعالیت بپردازیم...


کارمان در کجا قرار داشت و حال در کجای کار هستیم بماند ولی این اواخر کار سایتمان رنگ و بویی دیگر به خود گرفته است و گویی نگویی جدی تر شده است...از طرف دیگر در روند کار و برنامه ریزی و تلاش هم طبیعتا ما از دوستان توقع داریم و دوستان هم از ما...ولی شاید توقع من از بعضی دوستان بیشتر بوده باشد...و گهگاه مزاحمت های پی در پی که خواب راحت را از دوستان سلب کرده است و این معظل حتما در آینده بیشتر باشد...

این حرف ها و نتیجه سایتمان شاید تا 6 ماه دیگر تکلیف فکر و ایده و تلاش گروهی مان را معلوم کند و تجربه  گهگاه کنایه های بعضی از دوستان در مضررات کارگروهی در ایران بعضی مواقع این را در ذهنمان ایجاد کرده است که می شود یا نه...ولی با این همه هم اکنون بسیار راغب به کار گروهی هستم امید هست دوستان در روند کار همیشه صبود و انتقاد پذیر و البته منتقد کار گروه باشند.

[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 22:7 ] [ علی ] [ ]
سلام به دوستان

دراین دو سه سالی که  که خاطرات و اتفاقات که از خاطرمان گذشته... یادم  نمیاید  که سه شنبه ای به این نا امیدی داشته باشم و تجربه ای شد بس فرا تلخ که شوکه مان کرد...

با خبر شدیم پدر بزرگ عزیمان که گهگاه با شوخی هایمان و شوخی هایشان خوشحال بودیم و می دانستیم همیشه پیگیر حالمان هست در بیمارستان بستری شده است که اولا به طور ناجوانمردانه ای شخصا  ابتدا جدی نگرفته ام  و دو روزی بعد اتر با دیدن حال مادرمان و خانواده پیگیر تر شدیم برایم جدی تر شد...خلاصه سه شنبه به بیمارستانی رفتم که زماانی یعنی دقیقا در نوروز 89 مشغول کار در نزدیکیش با اختلاف 40 متر بودیم... امان از بیمارستان که همیشه شر دارد به جز مواردی نادر که حتما در جریان هستید...

خلاصه همینطور رفتیم تا خودمان را در مقابل بخش ccu بیمارستان میلاد دیدیم و بدتر از آن عزیزمان که به کلی تعغییر کرده است و خوب نیست... اینجا بود که فهمیدم قرار دنیا قراری نیست که بتوان دیدار آشنایان را به فردا موکول کرد شاید درستش این بود که پدر بزرگ برای همه عزیز تر شده بود و همه دوستش داشتن و با امید با او صحبت می کردند و صحبتشان فقط نگاه بود و همین..اولین جایی بود که بیشتر از 20 دقیقه نتوانستم طاقت بیارم و فقط در فکر بودم فکری همراه با چرا؟خدا زودتر حالش را بهتر کند...


یارانه همه برای خود داستانی دارد که برای صنف فعال در اینترنت داستانی است بسیار شیرین..

دوستان زحمت میکشند که حضور به عمل میاورند....

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 19:5 ] [ علی ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متن و گهگاه حاشیه ای بر عقیده های شخصی وبیان کردن چندی از آنان...
از ابراز نقدتان ناراحت نمیشویم و بنا به خواسته تان منتشر میکنم...
فرارو براي من مطالبی است که روزی دغدغه ام بودند و هستند،ممکن است در جایی از فرارو نقدی اشتباهی هم وجود داشته باشد که این صرفا نظری است شخصی...