فرارو
آورده‌اند "جان‌مايه‌ي روزگار" چيزي است كه بازگشت به آن شدني نيست...
قالب وبلاگ
راه های رسیدن به خدا بسیار است!!!

افسوس که بسیار است....

همه گزینه  های پیش روی من....

.

.

.تقریا خالی!

[ شنبه بیست و چهارم آبان 1393 ] [ 14:40 ] [ علی ] [ ]
و 5 دقیقه بعد فیس بوک deactivated شد....

پیغام آخر فیس بوک جالب بود...امیدواریم دوباره بازگردید....من هم امیدورام....

[ چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ] [ 14:42 ] [ علی ] [ ]

دغدغه  ای نه چندان جدید که گهکاهی از ذهنمان رد می شد..  منظورم به امثال خودم  و نیروهایی است که میتوانند با ساختاری مناسب نیروی خود را در کاری جمع کنندو محصولی را ایجاد کنند...

شاید در قالب انجمن وشاید به وسیله چند استاد پر دغدغه و با معرفت و یا حتی در آرمانی ترین حالت بوسیله متولیان فرهنگ...

بیشترین دردی که این سال ها خورده ام...از همین جا بوده است...چقدر خوب می شد که امثال X ها(خودم و خیلی ها را میگویم!)  بودند و به جای اینکه در کار فرهنگی ذوب می شدند کمی هم درس میخواندند و کرسی های موثر  در مدیریت را برای خود دست و پا میکردند ...ولی نه به خاطر خودشان بلکه به خاطر عده ای از جوانانی که می توانستند کاری کنند که نیاز به با تجربه ها  بود... که راهی رفته باشند و کمی خطا هایشان کمتر باشد...

چقدر دلم پر تر است از اعمال های سلیقه ای که میتوانست باشد ولی در جهتی متفاوت،در جهاتی که بسیاری از من ها  و ماها به خود ببالند ...

واقعا چه باید کرد....این روزها به فکر این افتادم که ارزوی شخصی مجازی خودم را عملی کنم...همان وب سایت شخصی را میگویم که دو سالی میشود به فکرش بودم ...دغدغه ی اسمش هم هست...... !!!

سنگین ام....

امروز با آقای شهیدی 2 ساعتی  مردانه صحبت کردیم...میدانستم که متوجه هست شرایط رو....میدانستم که می داند دغدغه هایم را....

امروز دلم میخواست به تک تک بچه ها گروه بگویم کارشان چقدر ارزش داشته...چقدر خوب میتوانند انفرادی و یا جمعی کار کنند...چقدر حیف هستیم ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------

 یزد یا مشهد....

این هفته قرارداد سایت ام بسته شد...

این هفته شریعتی-من-آپارات...

بشدت به نظرم نیاز دارم که از فیسبوک دور باشم.. نگران منم هستم....

تاسوعا و عاشورا در میبد هستم ...همراه همیشگیم وحید هم هست...

[ دوشنبه پنجم آبان 1393 ] [ 20:2 ] [ علی ] [ ]
تجربه ای نه چندان خوب در این چند روز نصیب و من و گروهی پر امید شد...امید هایی که فعلا هم دارم اما با نگرانی...نمیدانم درست است یا نه ولی حرف های نورآقایی برایم تکرار می شود چقدر درست میگفت...

 سعی می کنم فعلا با کسی در میان نگذارم...

خدا خود شاهد خوبی است برای تلاش های مان و نیت هایمان...هر چه قسمت باشد...من هم قبول دارم...

این چند روز گهگاه کم پیش نمیاید که تصمیمی بگیرم...و دوست داشته باشم  کسی دلیل اش را از من نپرسد ...خیلی بد است ولی جدیدااین طور شده است که حوصله توضیح ندارم...

نقش مهمی در زندگی این روزها در جریان است که نگرانم...نمیدانم چه خواهد شد...راستش خیلی بیشتر از این حرف ها باید محکم تر باشم...نمیدانم چطور بگویم...نمیدانم.....!!!!!!!!!!!!!!!

دانشگاه هم فعلا میگذرانم!تربیت بدنی کمر ما را شکست...حتما ادامه خواهم داد...

2230 روز

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شانس!!!!واژه ای غریب در روند زندگی این روز های من....

باهوش!!!واژه ای غریب تر در تفکرات من.....

خوش قول!!!واژه ای که چندی است از ان دورم....

مثبت فکر کردن!!!هرچه قدر میخواهم نمی توانم....

دانشگاه!!!دغدغه سازترین معظل خوب این روز های من....

ایران شناسان!!!هویتی که از دیدن اش می ترسم....

خدا!!!مفهمومی که فراموشش نکردم ولی حس اش برایم آرزو  است....

بی رمق بودن قبل ها برایم معنا نداشت....گویا وجود داشته است....

محرم امسال هم برایم طور دیگری است...

اولین باری است که سفری را بدون رغبت خواهم رفت...کاش بشود لغوش کرد شاید از استانبول تا کربلا تفاوت زیاد باشد....

............از تغییر ........تا تغییر.... کلی فاصله دارم...

[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 19:46 ] [ علی ] [ ]
این خط ها دقیقا حال و روز این دوسه روزی است که میگذرانم!!!

بعد از تلاشی جمعی و همکاری فشرده بسیاری از دوستان ایران شناس موفق به خلق و ایجاد خانه ای بنام ایران شناسان شدیم!!!

تا همین جایش هم کار ارزشمندی روی داده و بسیاری در  همین گروه کوچک مان هم هم قسم شده اند که تا انتها بمانند!!!

من هم پایش خواه ایستاد البته نه به هرقیمتی...درست مانند دیگر اعضا...تا دوستان باشن من هم هستم...شاید در نوع خود چرخشی است برای من....

این دو سه روز تازه متوجه می شویم که با همه اداعاهای که ذاریم...تقریبا از اصل موضوع بشدت دوریم!!!

بشدت از خودم بدم میاید!!!شاید دلیلش هم دغدغه هایی است که چندان باب میل این جماعت نیست و به نوعی برای بعضی ها سرگزمی است...

اما هر چه باشد برای خودم مهم است...برای هر کسی کاری هدف متفاوتی دارد....

این  بار شفافخواستم بگویم ولی گویا همچنان همان بچه چند سال پیش هستم!!!

2248 روز


 پست های قبل را خواندم...

این دو ماه کلا درگیر سایت بودیم....

از همین فردا باید به فکر ارزشمند تر شدن این تلاش جمعیT البته تا خط قرمز...

این هفته باید مشخص کنیم که هر شخص در ایران شناسان مسئول بخشی است و هدف اش باید در همین راستا باشد نه فراتر!!!حتی خودم..................................................................

این هفته باید به تمام بد قولی ها و تلفن جواب ندادن ها پاسخ دهم!!!

این روزها دوست دارم از تمام وسایل ارتباطی دور باشم...شاید کوه پیشنهاد خوبی باشد...سکوت...

[ یکشنبه سیزدهم مهر 1393 ] [ 22:23 ] [ علی ] [ ]
بلاخره تموم شد...دغدغه ای که سال ها و سال ها برایش قصه میخوردیم...به لطف خدا تموم شد...تموم شدن اش شاید اکنون چند کلمه باشد ولی برایش قصه ها،سختی ها،خرد شدن ها کشیده ام...بلاخره تمام..و در انتها تجربه ای زیبا و خاطره ای همیشگی...

دو روز قبل اش نزد آقای میلانی بودیم و بر سر پروژ  های جدید در حال رایزنی بودیم...اگر راستش را بخواهید میلانی برایم هر چه نداشت کلی تجربه داشت که در اختیارم گذاشت...او را در جریان ارشد قرار دادم...و گفتنی هایی گفت که به عقیده خودم نزدیک تر بود...ولی چکیده حرف اش این بود که باید از همین الان شفاف بدانی در انتهای زندگیت چه میخواهی؟سوالی سخت...

در چند پست پیش متنی آوردم در رابطه 2300 که اکنون شده است 2280 روز ولی به الکل در حال فکر هستم...که چگونه به شفافیت نسبی دست یابم!!!!!!!!!!


ایران شناسان همچنان دغدغه آفرین است!اما دوسش دارم گرچه ....

ایران شناسان کمی با برنامه های ما خوب پیش نرفت...دوستان باید کمی بیشتر از قبل تلاش کنند،گرچهتا این لحظه هم عالی بوده است...

جمعه در زیاران هستیم برای دیدن دوستان...

شنبه شب به سمت تبریز خواهم رفت...امیدوارم بتوانم در آنجا برای سایت هم کاری کنم...

28 این ماه در زنجان خواهم بود این سفر برای کارهای سایت هست....

جمعه 06/022 در یزد خواهم بود!

 

[ چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 ] [ 14:16 ] [ علی ] [ ]
خیلی مهم است که ادمی در زندگی هیچ کسی تاثیر منی نداشته باشد:

در هفته ای که گذشت بسیار سعی کردم که اینکار را نکنم،در هفته ای گذشت بسیار به این امر نزدیک بودم با اینکه خود شخص مقصر بود...ولی سعی کردم حداقل من مسبب این تاثیر نشوم...که گویا اخرش به وسیله کسی دیگر سرش آمد...

هفته ای که گذشت یکی از بدترین هفته های این چند سال بود...

اینکه چقدر آدمی باید افسار گسیخته باشد بماند...واینکه آدمی چقدر باید ابله باشد که راضی به آواره شدن عزیزانش باشد...

چقدر این  هفته افسوس خوردم...از جوانی که در محکوم شدن خود اصرار داشت...یا ستارالعیوب....

این هفته وقتی در حال حرکت به سمت پادگان بودم...به دلیل عدم توجه راننده...با کامیون تصادف کردیم...خدا خیلی به خیر گذراند...شانس اوردیم که کمربند نبسته بودیم...واقعا مرگ ارزشش را دارد که دنیا را رها کنیم...

هفته ای جالب ای بود....فراموش ناپذیر...


طراحی سایت در مراحل کمی پایانی خود است...سایت با آبرویی خواهد شد....

مطالب را گویا باید دوستان  باید ارسال کنند...

از دوستانی که غلط املایی میگیرند تشکر میکنم...فقط در جریان باشن...تایپ کردن سریع و توجه و وقت توجه کردن  ندارم...که میبخشند و ارادت مندشان هستم...

 

[ جمعه هفدهم مرداد 1393 ] [ 15:10 ] [ علی ] [ ]
به این فکر میکنم چقدر وقت برایم مانده...

میتوانستم در 5 روز گذشته در خانه بمانم و در مغازه کار کنم...ولی نماندم....در حرکت بودم و ضرر هم نکردم...

به این فکر میکنم که راهی که میرویم درست است...

به این فکر میکنم که چه کارها که قبل ها میتوانستیم انجام بدهیم که نکردیم....

به این ها فکر میکنم ...

دوست داشتم دوستانی داشتم باشم کاملا هماهنگ که حرف هایم را راحت تر میزدن...

دوست داشتم همه پرقدرت کار می کردیم...حداقل در کارهایی که به نفع خودمان هست...

حداقل کاری شود که بعد ها بتوان بر رویش اعتماد کرد...  این روزها درگیر شناسایی هستم...

بعضی مواقع ناامید و بعضی مواقع امیدوارم.... گرچه میشود ولی راحت نیست.....

باز هم خدا رو شکر...درگیر هستم...درگیر درگیر درگیر....اینطور راحت ترم........


توکل بر خدا...

تا هفته بعد  چهارشنبه ...

 

[ جمعه دهم مرداد 1393 ] [ 21:13 ] [ علی ] [ ]

در پست قبل صحبت اش را کرده بودم...

سفری سریع...حالا در انتهای سفر و در تهران هستم...سفری چهار روزه به شمال غرب...

اگر فرصت باشد برایتان از درس هایی که این سفر برایم داشت خواهم گفت...

همسفرمان هم سجاد عزیز بود...

روز 3 مرداد ماه به مقصد ماکو حرکت کردیم...10کیلومتری مرز بازرگان به ترکیه....

صبح روز چهارم به ماکو رسیدیم...در ماکو سریعا به سمت قره کلیساحرکت کردیم و پس از بازدید از این بنای باشکوه به سمت دخمه فرهاد در اطراف روستای سنگی و پس از آن به کاخ موزه ای  در روستای باقچه جوق  در شهرستان ماکو رفتیم و مصاحبه ای نیز با مسئول موزه گرفتیم...

تصمیم بر این شد که شب خودمان را به تبریز برسانیم...در حدود ساعت 9 شب به تبریز رسیدیم شب را در مهمانسرایی پر خاطره گذراندیم...

روز 5 مرداد ماه من به سمت میانه برای کار اداری حرکت کردم و سجاد عزیزبه موزه ها و آثار تاریخی داخل شهر تبریز رفت و البت زحمت زیادی هم برای مصاحبه با رییس بنیاد ایرانشناسی شعبه استان آذربایجان غربی و مسئول موزه آذربایجان کشیده بود...

در همان روز در حدود 4 به اتفاق سجاد به سمت شهرستان اسکو و با هدف روستای صخره ای کندوان حرکت کردیم و پس از بازدید از این اثر در راه بازگشت سری هم  به بقایای روستای تاریخی حیله ور رفتیم و مجددا شب را به مهمانسرایمان در تبریز بازگشتیم...

در میانه باغی داشتیم اما مجال حرکت به سمت میانه را نداشتیم...

صبح روز ششم مرداد ماه به سمت شهرستان بستان آباد و با هدف تالاب بین المللی قوری گل حرکت کردیم و پس از بازدیدی نه چندان دلچسپ به سمت شهرستان زنجان حرکت کردیم...در آنجا آقای شیخ السلامی دبیر مهمانواز و عزیز انجمن کوهنوردان میانه منتظرمان بود...بعد از مصاحبه ای مفصل به همراه دوست اقای شیخ السلامی به سمت شهرستان تکاپ و با هدف مجموعه باستانی و میراث جهانی تخت سلیمان حرکت کردیم...

به هر تلاشی بود خودمان را به روستای تازه کند یا همان روستایی که در 2 کیلومتری مجموعه تخت سلیمان رساندیم و با مهمانوازی دو تن از دوستان تازه خودمان یعنی آقا حمید و رسول توانسته ایم شب را در روستا بمانیم...

صبح روز 7 مرداد ماه یعنی سه شنبه به سمت زندان سلیمان و پس از آن به سمت مجموعه جهانی تخت سلیمان حرکت کردیم...این تجربه را هرگز فراموش نخواهم کرد...محو تخت سلیمان شدیم...در حدود 5 ساعت در مجموعه ماندیم و پس از آن تا شب خودمان را به تکاپ رساندیم و برنامه ریزی طوری بود که روز چهارشنبه در خانه بودیم...

دوستان و تجربیاتی گرانقدری را در سفر کسب کردیم...که حیف ام میاید فعلا اشاره ای کنم....در مجموع رازی کننده و اموزنده بود.....

[ سه شنبه هفتم مرداد 1393 ] [ 20:16 ] [ علی ] [ ]
خدا بخیر و خوبی...این سفر جدیدمونه تموم کنه...

خیلی زود به توافق رسیدیم...چه خواهد شد....آینده مشخص میکنه....

در باره مکان ها هم هنوز به توافق نرسیدیم...

زمان سفر هم  به صورت تنظیم شده و مشخص شده نبود...

زمان و فصل مکان ها ها با زمان سفر ما نمیخواند...

همه چیز سریع بود...

به نوبه خود تجربه جدبدی است...ولی من خوشبینم....

همسفرعزیزمان هم سجاد بهرامیان خواد بود...در تهران به من می پیوندد...

میدانم خیلی حوصله میخواهیم تا انتهای سفر.... 

به مرور درباره سفر خواهم گفت....


دوستانی در جهت گیری هماهنگ عجیبی نقد منصفانه ای درباره غلط های املایی بنده به راه انداخته اند...از همین پست از تمامی دوستان تشکر میکنم و از خدمتشان خواستارم غلط های املایی بنده را به عینا ذکر کنند که تصحیح کنیم....با تشکر از پ.پ و....

 

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 20:45 ] [ علی ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متن و گهگاه حاشیه ای بر عقیده های شخصی وبیان کردن چندی از آنان...
از ابراز نقدتان ناراحت نمیشویم و بنا به خواسته تان منتشر میکنم...
فرارو براي من مطالبی است که روزی دغدغه ام بودند و هستند،ممکن است در جایی از فرارو نقدی اشتباهی هم وجود داشته باشد که این صرفا نظری است شخصی...

ایران شناسان